شاعرى در مدح خواجه بخيلى قصيده‏اى ساخت و به نزد وى برد ولى هيچ صله‏اى به وى نداد. يك هفته صبر كرد و اثرى ظاهر نشد. قطعه تقاضايى بگذرانيد. خواجه باز التفات نكرد! بعد از يك هفته او را هجو كرد. باز خواجه به روى خود نياورد. سپس شاعر بيامد و بر در خانه او مربع بنشست! چون خواجه بيرون آمد و او را ديد كه به فراغت بال نشسته است، گفت:

اى مبرم بى‏حيا! قصيده گفتى به تو هيچ ندادم. قطعه تقاضايى آوردى، روا نكردم، هجو گفتى به روى خود نياوردم. ديگر به چه اميدى اينجا نشسته‏اى؟! گفت: بدان اميد كه بميرى و مرثيه‏ات بگويم شايد از وارثت چيزى دريافت كنم!!