امپراطور كودكان
شنبه 27 آذر 1389 3:21 AMنخ هاي اين خيابان از جنس پيراهن توست
روزهايت كه به خير گذشت
بايد براي شب به خبرهايت پيراهني مي خريدم
تابستان را از روي خاك برمي داري
خاك بر سرمان مي كني
از كوچه سرمان مي كني
خانه ي كار تني خودم را برمي دارم
ميزنم به سيم آخر
زر و سيم هاي جهان را
با آدامس هايم مي جوم
مي گذرم روي بادبادك هايم
و با سيم هاي ظرف شويي ام
وارد آشپزخانه هايتان مي شوم
ازهمين ميدان شهدا
بگير و برو
تا كنار خودم كه به خواب مي روم
و خيابان هي روي خواب هايمان پا مي گذارم
مي دوزم خودم را به خدا
با تمام وصله هاي ناجوري كه به من زده اند
امپراطور كودكان خياباني مي شوم
به جيب هاي جهان دستبرد مي زنم
ومهمان ناخوانده دست هايتان
به شكل بلندترين روزنامه لوله مي شوم
مگس ها رويم تحصن مي كنند
اعتصاب غذايي مي خواهم
دوباره مرا
كنار ميدان شهدا بزايد
منبع: كتاب اين شرح بي نهايت