سهراب سپهری
پنج شنبه 22 آبان 1393 12:15 AMسهراب سپهری
آسمان آبی تر
آب آبی تر.
من در ایوانم ، رعنا سرحوض.
رخت می شوید رعنا.
برگ ها می ریزد.
مادرم صبحی میگفت موسم دلگیری است.
من به او گفتم زندگانی سیبی است گاز باید زد
با پوست.
زن همسایه در پنجره اش تور می بافد میخواند.
من ودا میخوانم گاهی نیز
طرح می ریزم سنگی ،مرغی ،ابری.
آفتابی یک دست .
سارها آمده اند .
تازه لادن ها پیدا شده اند.
من اناری را میکنم دانه به دل میگویم
خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود.
می پرد در چشمم آب انار اشک می ریزم
مادرم می خندد.
رعنا هم.
تشکرات از این پست
gharibeh