راسخون

خجالتی...

سه شنبه 13 آبان 1393  8:45 AM
siryahya کاربر طلایی1
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خجالتی...


سلام داستان زیر رو توی یه وبلاگ خوندم. واقعا بعدش یه حالی شدم.خیلی از داستانش خوشم اومد. حیفم اومد نذارمش .فقط لطفا بعد از خوندنش نظر هم بدید.

 

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو داداشي صدا مي کرد.
به موهاي موّاج و زيبايش خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلّق به من باشه امّا اون توجّهي به اين موضوع نداشت.
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه ي جلسه پيش رو خواست من جزوه ام رو بهش دادم.بهم گفت:
«متشکرم»
مي خوام بهش بگم مي خوام که بدونه من نمي خوام فقط داداشي باشم من عاشقشم اما من خيلي خجالتي هستم... علّتش رو نمي دونم .
تلفن زنگ زد خودش بود گريه مي کرد . دوستش قلبش رو شکسته بود از من خواست که برم پيشش نمي خواست که تنها باشه. من هم اين کار رو کردم وقتي رو کاناپه نشسته بودم تمام حواسم متوجه اون چشمهاي معصومش بود آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه.
بعد از2 ساعت فيلم ديدن و خوردن 3 بسته چيپس خواست که بره و بخوابه به من نگاه کرد و گفت:«متشکرم»
مي خوام بهش بگم مي خوام که بدونه من نمي خوام فقط داداشي باشم من عاشقشم امّا من خيلي خجالتي هستم علتش رو نمي دونم.
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد و گفت قرارم به هم خورده اون نمي خواد با من بياد
من با کسي قرار نداشتم ترم قبل ما به هم قول داده بوديم که اگر زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم درست مثل يه خواهر و برادر. ما هم با هم به جشن رفتيم جشن به پايان رسيد من پشت سر اون،کنار در خروجي ايستاده بودم تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو مي دونستم . به من گفت:متشکرم شب خيلي خوبي داشتيم.
مي خوام بهش بگم مي خوام که بدونه من نمي خوام فقط داداشي باشم من عاشقشم... امّا ... من خيلي خجالتي هستم... دليلش رو نمي دونم.
يه روز گذشت،سپس يک هفته يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم رو فارغ التحصيلي فرارسيد. من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي سن رفته بود تا مدرکش رو بگيره.مي خواستم که عشقش متعلق به من باشه امّا اون به من توجّهي نداشت و من اينو مي دونستم.
قبل از اينکه بره خونه با همون کلاه و لباس فارغ التحصيلي با گريه آرام به من گفت: تو بهترين داداشي دنيا هستي متشکرم
مي خوام بهش بگم مي خوام که بدونه من نمي خوام فقط داداشي باشم من عاشقشم...امّا ... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نمي دونم.
نشستم روي صندلي.صندلي ساقدوش توي کليسا. اون دختره حالا داره ازدواج مي کنه من ديدم که بله رو گفت و وارد زندگي جديدي شد  با مرد ديگري ازدواج کرد.
من مي خواستم که عشقش متعلّق به من باشه اما اون اين طوري فکر نمي کرد ومن اينو مي دونستم اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت: تو اومدي متشکرم.
مي خوام بهش بگم مي خوام که بدونه من نمي خوام که فقط داداشي باشم من عاشقشم..امّا...من خيلي خجالتي هستم ...علتش رو نمي دونم.
سال هاي خيلي زيادي گذشت. به تابوتي نگاه مي کنم که دختري که منو داداشي خودش مي دونست توي اون خوابيده،فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند.يه نفر داره دفتر خاطراتش رو مي خونه ، اين چيزي هست که اون نوشته بود:
«تمام توجهم به اون بود.آرزو مي کردم که عشقش براي من باشه. امّا اون توجهّي به اين موضوع نداشت و من اينو مي دونستم.من مي خواستم بهش بگم مي خواستم که بدونه که نمي خوام براي من فقط يه داداشي باشه من عاشقش هستم امّا...من خيلي خجالتي ام...علتش رو نمي دونم... هميشه آرزو مي کردم که به من بگه دوستم داره!...»
اي کاش اين کار رو کرده بودم با خودم فکر مي کردم و گريه...

این نتیجه ایه که من از این داستان گرفتم.

«اگه همديگه رو دوست دارين به هم بگيد خجالت نکشيد عشق رو از هم دريغ نکنيد خودتون رو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد منتظر طرف مقابل نباشيد.شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق  تر باشه...»