وعده لباس گرم
شنبه 10 آبان 1393 11:47 PMوعده لباس گرم
پادشاهي در يک شب سرد زمستان از قصر خارج شد هنگام بازگشت سرباز پيري را ديد که با لباسي اندک در سرما نگهباني ميداد به او گفت: آيا سردت نيست نگهبان پير گفت: چرا اي پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت: اشکالي ندارد من الان به داخل قصر ميروم و ميگويم يکي از لباسهاي گرم مرا بياورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد اما پادشاه به محض ورود به قصر وعدهاش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد پيرمرد را که در اثر سرما مرده بود در قصر پيدا کردند که در کنارش با خطي ناخوانا نوشته بود اي پادشاه من هر شب با همين لباس کم سرما را تحمل ميکردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاي در آورد.