(((از خدا خواستم)))..

از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد،......

خدا گفت: نه!رها کردن کار توست.

تو بايد از آنها دست بکشي...

از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد،

خدا گفت: نه!...شکيبايي زاده رنج و سختي است...

شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است...

از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد،..

خدا گفت: نه!..من به تو نعمت و برکت دادم،

 حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري...

از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد،...

خدا گفت: نه!...رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر ميکند.....

از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد،...

خدا گفت: نه!...بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي....

من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم

و باز گفت: نه.من به توزندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري...

از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم،

 همانگونه که آنها مرا..دوست دارند...و