پاییز محزونی


 که در خون تو می خواند


 گامی به تو نزدیک و گامی دور


آرام همراه تو می آید


 روزی تمام باغ را


 تسخیر خواهد کرد


ای روشن آرای چراغ لالگان


 در رهگذار باد


با من نمی گویی


آن آهوان شاد و شنگ تو


 سوی کدامین جوکنارانی گریزان اند ؟


آه


 شب های باران تو وحشتناک


شبهای باران تو بی ساحل


شب های باران تو از تردید


و از اندوه لبریز است


 من دانم و تنهایی باغی


که رستنگاه آوای هزاران بود


وینک


 خنیاگرش خاموش


و آرایه اش


 خونابه ی برگان پاییز است...


شاعر:شفیعی کدکنی