غروب جمعه ی پاییز می آید

هزاران برگ پاییزی لباس زرد خود بر تَن به زیر گام های

عابری خسته خزان و خشکی خود را به نجوا بازمی گویند

غروب جمعه ی پاییز و

چشمانی که تا باریدنش تنها به قدر یک بهانه فاصله

کافیست

یکی آمد کلید قفل لب

های مرا آهسته بردارد

ولی من این سکوتم را آخرین

سرمایه ام را با کسی قسمت نخواهم کرد

به تنهایی قسم دلتنگ دلتنگم میان آسمان دلگرفته

با دل تنگم فقط

یک پنجره راه است

غروب و جمعه و پاییز،عجب ترکیب دلتنگی

ولی من خسته ام از حس تنهایی

مرا با غم حسابی نیست

مرا با غصه کاری نیست

دلم می خواهد از فردا رها سازم

خودم را از غم و دلتنگی و تشویش...