باز پاییز

صدای خش خش برگ ها

و بوم رنگ بی همتای در ختان

که از لابه لای آن

شاخه های عریان خاکستری بیرون زده

ضربه های شلاق باد

با لهجه ای  ناموزونش

بر پرده ی پنجره

و نیمه ی باز در حیاط

و سیلی سست سرمایش

بر گونه های صبح

جلوه ی ابر های بی هویت  

که سحرگاه آسمان را شخم زده

و غروب خلقش را مشوش می سازند

 گویی آسمان گونه اش

در تلنگر رگه های نازک برق

و عصیان عظمت کوه

کبود گشته

که در تقلای نافرجام بهار

بی ثمر در خود می پیچد و می خروشد

دسته های صبح در مسیر مدرسه

و فرار ظهر در اشتیاق خانه

و شوق بی قدر این روزها...

بوی دیوار نم گرفته

و عطر زمین خورده باران

ردپای پاییز را می گیرم

تا قعر خاطراتم

پاییز در وجودم خانه ای خیالی می سازد

و گل دلتنگی زیبای دلم

با وجود پاییز می شکفد

خانه پاییزی است و هوای تو را دارد

قاب پاییزی خیالم بی تو بی نقش است...