مردي از خدا دو چيز خواست ... يک گل و يک پروانه ...
 
اما چيزي که به دست آورد يک کاکتوس و يک کرم بود ...
 
غمگين شد، با خود انديشيد شايد خداوند من را دوست ندارد و به من توجهي ندارد.
 
چند روز گذشت ...
 
از آن کاکتوس پر از خار گلي زيبا روييده شد
 
و آن کرم تبديل به پروانه اي زيبا شد ...
 
اگر چيزي از خدا خواستيد و چيز ديگري دريافت کرديد به او اعتماد کنيد ...
 
خارهاي امروز گل هاي فردايند ...