هيچ نگفت

كودكى سوخت در آتش ، به فغان هيچ نگفت

مادرى ساخت به اندوه نهان ، هيچ نگفت

پدر پير شهيدى كه به عشق ايمان داشت

سوخت از داغ پسرهاى جوان ، هيچ نگفت

دختر كوچك همسايه‏ى ما پر زد و رفت

دل آيينه شكست و پس از آن ، هيچ نگفت

وقتى از شش جهت آوار و تبر مى‏باريد

مردى از حنجر نامرد جهان ، هيچ نگفت

وطنم زخمى شمشير دوصد حادثه گشت

باز با اين همه چون شير ژيان ، هيچ نگفت

آن طرف‏تر پس ديوار بلند ترديد

شاعرى بود كه با طبع روان ، هيچ نگفت

خاك خوبم وطنم درگذر از آتش و دود

آب شد آب ، ولى از غم نان ، هيچ نگفت

شبى از خويشتنم خواستم ، آيينه چه گفت

پاسخش باز همان بود همان ، هيچ نگفت

مى‏توان گوشه‏اى از داغ مرا شرح نداد

ولى از اين همه هرگز نتوان ، هيچ نگفت