غزل اندوه

وقتى كه در كار جهان تقدير كردند

با بوى يوسف عشق را زنجير كردند

بر خاك آدم نقش‏هايى مى‏كشيدند

اندوه را ، اندوه را ، تصوير كردند

عمرى است با ما وعده‏ى ديدار بستند

در وعده اما دير شد ، تأخير كردند

روزى ما از گندم حزن و جدايى است

از اين جدايى ، عشق را هم پير كردند

عصيان از آدم بود ، اما جان ما را

در سنگلاخ زندگى درگير كردند