ساقه های طلایی
پنج شنبه 25 آذر 1389 2:45 PMاشعه های طلایی آفتاب، بر سینه دشت پاشیده بود، ملایم و نوازشگر. زردی ساقه های رقصان گندم، با رنگ خورشید می آمیخت.
هنگامه ی غروب بود... همه جا آرام و پر از سکون. تنها کشاکش داس با گندم بود و دست با داس.
مرد مشغول کار خود بود. و کمی آن سوتر، جوانش به کار درو.
فقط زمزمه ی ملایمی صفحه ی سکوت را خراش می داد. صدای گریه ی جوانش بود. سراسیمه به سوی فرزند دوید و دستهایش را بر شانه های جوان استوار کرد، لحظه ای به او نگریست. حسین، بی قرار بود. پدر، دستش را زیر چانه ی پسر گذاشت و صورت سرخ و بر افروخته اش را کمی بالاتر آورد.
اشک از دیده گان حسین، سیل آسا می بارید. پدر پر از دلشوره شد، ابروهایش را گره کرد و پر مهر پرسید: چی شده حسین جان؟!
جوان چیزی نمی گفت و فقط می گریست پدر دوباره پرسید:
چی شده حسین جان؟
پس از مکث، حسین با لحنی آمیخته به التماس، لب به سخن گشود. در سکون دشت، تنها کلام ملکوتی او بود که شنیده می شد:
... پدر! من را آزاد کنین... آزادم کنین پدر جان.
وهم و اعجاب، مرد را فرا گرفت.
چی می گی پسرم؟! شما آزادی، آزاد. تا به حال هر تصمیمی که گرفتی در انجام اون مختار بوده ای.
حسین، لحظه ای سر را به زیر انداخت. سپس مثل این که عزم رفتن کرده باشد، به چشم های مهربان پدر نگاه کرد و گفت:
پدر! می خواهم بروم جبهه... منو برای رفتن به جبهه آزاد کنین.
زمین ساکت، آسمان ساکت، هر دو مرد ساکت... نسیم به آرامی می وزید و ساقه های طلایی گندم را می رقصاند.
پدر، دمی به آسمان نگاه کرد، رو به سمت قبله گردانید، سپس آرام گفت: پسرم! تو آزادی... در راه آزادی، در راه قرآن و اسلام. به خدا سپردمت. هر کجا که می خواهی بروی برو.
مرد، صدایش می لرزید اما گام هایش استوار بود و عزمش راسخ.
او به دل راضی شده بود. شور و شوق جوان و عشق او به امامش، دل عاشق و ولایتی پدر را نرم کرده بود.
پهن دشت کبود، حالا دیگر ساکت نبود.