كيسه خاك
پنج شنبه 25 آذر 1389 2:02 PMخاطره اي از شهید غلامرضا ایوبی
وقتی جنگ شروع شد، پدرم برای رفتن به جبهه تلاش زیادی می کرد. اما چون سنش زیاد بود، با رفتنش موافقت نمی شد. بارها و بارها پیش آمد که با خوشحالی و امید به محل اعزام می رفت و با ناراحتی بر می گشت.
وقتی جنگ شروع شد، پدرم برای رفتن به جبهه تلاش زیادی می کرد. اما چون سنش زیاد بود، با رفتنش موافقت نمی شد. بارها و بارها پیش آمد که با خوشحالی و امید به محل اعزام می رفت و با ناراحتی بر می گشت.
بالاخره بعد از مراجعات مکرر، پدر خودش را به جهاد معرفی کرد. در آن جا از پدر سوال کرده بودند که چه تخصصی دارد و چه کاری می تواند در جبهه انجام د هد؟ پدر در جواب گفته بود:
من هیچ تخصصی ندارم. ولی می توانم مثل یک کیسه خاک در سنگر بسیجی ها باشم.
همین حرف آن ها را تحت تاثیر قرار داده بود. چند روز بعد، پدر همراه گروه امداد به جبهه اعزام شد.
راوي : فرزند شهيد ساره ایوبی
منبع: مجموعه خاطرات شهداي خراسان
من هیچ تخصصی ندارم. ولی می توانم مثل یک کیسه خاک در سنگر بسیجی ها باشم.
همین حرف آن ها را تحت تاثیر قرار داده بود. چند روز بعد، پدر همراه گروه امداد به جبهه اعزام شد.
راوي : فرزند شهيد ساره ایوبی
منبع: مجموعه خاطرات شهداي خراسان