بی نیاز
پنج شنبه 25 آذر 1389 3:58 AMمن و مجید بالای سر اولین مجروح نشستیم . مجید رو به من کذد و سریع کوله پشتی را باز کرد تا ... ناگهان صدای سنگین و ضعیفی از ته سینه اش بیرون آمد : آخ قلبم ! و در آغوش من افتاد !
گفتم : مجید چی شده ؟
چیزی نگفت . دوباره گفتم مجید چی شده ؟
چیزی نگفت . از روی پاهایم بلندش کردم و روی زمین نشاندمش و قیچی را از داخل کوله پسشتی ام برداشتم و جلئی پیراهنش ذات پاره کردم جای هیچ زخمی نبود . سریع پشت پیراهنش را شکافتم دیدم کمرش به اندازه پهنای دو انگشت سوراخ شده و تیر تا نزدیک قلب پیش رفته است ! دست و پایم را گم کردم . دور و برم را نگاه کردم مجروح زیادی روی زمین بود . به خود آمدم .
مجید گفت : تنفسم بده ، تنفسم بده .
روی سینه اش افتادم و نفس مصنوعی را شروع کردم و به کمک یک پزشکیار ، کمر و سینه مجید را بستم که زخم مکنده ؛ مجید را خفه نکند .
مجید جان چیز مهمی نیست من پیشت هستم .
به چهره اش که نگاه کردم صورتش سفید و نورانی شده بود ، چشماتش از از حدقه در آمده بود و قدش کشیده شده بود .
گفت : سردمه ، سردمه .
م هم سریع لبلس گرم خود را در آوردم و روی مجید انداختم ، تا اینکه آرام شد . سراغ مجروح های دیگر رفتم ، چند دقیقه ای گذشت ، به طرف مجید آمدم و گفتم : نجید جان حالت چطوره ؟
مجید جان تنفس نمی خوعهی ؟
چیزی نشنیدم .
گفتم آقا مجید سردت نیست ؟
چیزی نگفت !
چراغ قوه را برداشتم ، چشمان آرام و بسته اش را باز کردم و در چشمانش نور انداختم ، هیچ عکس العملی نشان نداد !
چند لحظه بعد مطمئن شدم که او از همه چیز بی نیاز شده است .
با خود کار روی پیراهنش نوشتم :
شهید مجید رضایی از بهداری لشکر امام حسیسن (ع)