زاغكي روي درختي نشسته بود و چيزبرگر ميخورد روباهي امد و گفت : اي ول چه سري چه دمي عجب تريپ خفني مشكي رنگ عشقه يه اواز بخون حال كنيم . زاغك ساندويچ رو زد زير بغل و گفت : برو داداش ماخودمون كلاس دوميم .