مين مسخره
چهارشنبه 24 آذر 1389 8:28 PMعيد سال 73 بود كه در منطقه شلمچه به دو تيم تقسيم شديم تا به تفحص برويم. از كنار نهر «خيّن» آمديم و به فاصله ده - بيست متر از هم، رفتيم توى ميدان كه معبر باز كنيم و پخش شويم توى ميدان مين و زمين را بگرديم.
تيمى كه من توى آن بودم تيم برادر «منصور عزيزى» بود. او سر ستون مى رفت و ما هم پشت سرش. منصور از بچه هاى تخريب بود. همين طور كه پشت سرش مى رفتيم، ناگهان ديدم يك چيزى زير پايش پتى صدا كرد و دود سفيدى بالا آمد. يك انفجار كوچك بود كه فقط او را به جلو پرت كرد. خيلى ترسيدم. چون منصور توى عمليات خيبر پاى چپش رفته بود روى مين و چهار انگشت و بخشى از كف پايش قطع شده بود. انفجار هم زير پاى سالمش يعنى پاى راستش زد. يك آن با خودم گفتم پاى ديگرش هم قطع شد. احساس كردم بايد مين گوجه اى زده باشد زير پايش.
منصور پرت شده بود بچه ها رفتند جلو ببينند كه چى شده; جراحتى به چشم نمى خورد، نگاهى به محل انفجار انداختم، درست حدس زده بودم. يك مين گوجه اى پوكيده بود. پوسته مين و خرج هاى داخلش پرت شده بودند بيرون و ته آن توى زمين مانده بود. مواد منفجره داخل مين ناقص عمل كرده بودند. منصور ايستاده بود و نگاه مى كرد كه ببيند چى شده، هاج و واج مانده بود. باورش نمى شد.
هركس از بچه ها كه به منصور مى رسيد، نگاهى از روى تمسخر به مين مى انداخت و نگاهى به منصور. بعضى ها كه توى سرش مى زدند و مى گفتند:
- خاك بر سرت كنم، چه وضعشه؟ مين هم براى تو شيشكى مى بنده. ديدى مين هم تو رو لايق ندونست و برات شيشكى بست.
هركس تيكه اى مى انداخت، البته همه از روى مزاح و شوخى بود; خودمان هم باورمان نمى شد. ميدان مين آنجا خيلى بهم ريخته و آشفته بود و به هيچ چيز نمى شد اطمينان كرد.
نگاهى به منصور انداختم; نگاهى به آسمان، و خدا را شكر كردم كه پاى سالمش آسيبى نديد.