آرزو دارم زندگی ام، اشکی باشد و لبخندی؛

 اشکی که دلم را صفا بخشد و اسرار و پیچیدگی های حیات را به من بیاموزد؛

 اشکی که با آن شریک اندوه دل سوختگان گردم و لبخندی که سرآغاز سرور و شادمانی ام باشد.

می خواهم در اشتیاق، بمیرم؛ اما با دلمردگی زنده نباشم .

 دوست دارم ژرفای وجودم، تشنه ی محبت و زیبایی باشد،

زیرا نظر کردم و دریافتم که کم خواهان دون همت، نگون بخت ترین مردمان اند و از همه به زندان مادیات نزدیک تر

و گوش سپردم و بشنیدم که ناله ی مشتاقان آرزومند، از طنین سه گاه و چهار گاه خوش تر است .
 

 

عصرگاهان؛ شکوفه گلبرگ هایش را در هم می کشد ، اشتیاقش را در بر می گیرد و می آرامد؛

و چون سپیده فرا می رسد، لب می گشاید تا بوسه ی خورشد را دریابد .

 از این رو زندگی گل ها، همه اشتیاق وصال است و اشک و لبخند.
 

 

آب دریا بخار می شود، فرا می رود، گرد می آید، ابری می شود و بر فراز دشت ها و تپه ها به راه می افتد ،

 تا آن که خنکای نسیمی را حس کند و گریان ، فرود آید؛

به دشت ها و جویبارها سرازیر شود و به وطن نخستین خویش - دریا- بازگردد.

آری، زندگی ابرها نیز گونه ای جدایی است و دیدار؛ اشک و لبخند.

 


بدین سان، روح نیز از روح کل جدا می افتد و به عالم ماده می آید، به سان ابری که بر فراز کوه های اندوه

و دشت های شادی به حرکت در می آید و آن گاه که به نسیم مرگ می رسد به جایگاه نخستین باز می گردد؛

 

●●*^*●●----  به دریای محبت و زیبایی، به سوی خداوند ----●●*^*●●