راوي :همرزم شهيد
يك روز صبح كه همه بچه ها به صبحگاه رفته بودند ، بخاطر كسالتي كه داشتم به صبحگاه نرفته ودرمحوطه مقر« انرژي » قدم مي زدم . يكباره چشمم به « حاجي مهدي » افتاد ، ديدم كه دارد زير كانكسها را تميز مي كند!
خيلي خجالت كشيدم و خود را لابلاي كانكسها پنهان كردم تا مرا نبيند و بيش از اين احساس شرمندگي نكنم.

(حسين عراقيان ، شهيد مهدي نظر فخاري ، .........)