پاسخ به:دیالوگ های ماندگار
یک شنبه 4 مرداد 1394 10:21 PMدیشب همه فامیل دور هم جمع بودیم پسر داییم در واقع گودزیلای خانوادمون سه سال و نیمشه خیلی شر و شیطونه اومده بود اویزون گردنم شده بود هی داد میزد بهش میگم امیر دیگه مغزم درد گرفت برو اونور یه ذره رفته عقب میگه مگه تو مغزم داری دوباره به شیوه وحشیانه تری بهم حمله کرد نمیدونید ننه و باباش چه ذوقی میکردن...