ثبت خاطرات 

شب یلدا بود. همه میگفتند باید بزرگترها خاطره تعریف کنند. مامانبزرگ من هم بزرگترین بود تو جمع ما. مامانی خاطره تعریف کرد. قشنگ بود. آدمو میبره به سالهای گذشته. وقتی من تو این دنیا نبودم. وقتی مامانم کودک بوده. به فکر فرو رفتم...

تصمیم گرفتم خاطراتی که ازش میشنوم را یه جا ثبت کنم. به زمان مادربزرگم که کامپیوتر و وبلاگ نبوده. کاغذ هم عمرش کوتاهه برای نوشتن خاطره.

از خدا میخوام همه ی مادربزرگ، پدربزرگ ها را زنده و سالم نگه داره.