راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
در بيمارستان «شهيد مصطفي خميني» بستري بودم به خاطرمجروحيتي كه داشتم با « شهيد يعقوبي » در آنجا بستري بود. گاهي اوقات كه فرصت مي شد به او سري مي زدم و حالش را مي پرسيدم. يكبار دكتر آمده بود كه پايش را معالجه كند ، پاي او بشدت مجروح شده بود و به خاطرآن درد بسياري مي كشيد با اين حال اصلاً به روي خودش نمي آورد. پاشنه پاي او بر اثر انفجار مين ، جراحت سختي پيدا كرده بود و نظر دكتر آن بود كه بايد قطع شود. دكتر به او مي گفت : « اين پا ديگر براي تو پا نمي شود ، بگذار آن را قطع كنم و خيالت را راحت كنم ! » اما او مي گفت : « ما تا اين جا را تحمل كرده ايم ، بقيه را هم توكل به خدا مي كنيم ، بلكه فرجي بشود ... » آنچه براي من موجب شگفتي شده بود ، تحمل بسيار او در برابر درد شديد جراحت بود . او هرگز از درد شكايتي نمي كرد ، شايد مي خواست به نحوي مانع تضعيف روحيه ديگر مجروحان شود و شايد اين درد را نوعي بلاي « دوست » مي دانست كه با شيريني رضايت او قابل قياس نبود.
(محمود احمدلو ، شهيد ابراهيم يعقوبي )