روزی مجنون از روی سجاده ی شخصی عبور کرد...
مردنمازراشکست وگفت:
+مردک درحال رازونیاز باخدابودم برای چه این رشته رابریدی؟
مجنون لبخندی زدوگفت:
_عاشق بنده ای بودم وتوراندیدم...
اما تو عاشق خدابودی...چطورمرادیدی؟؟؟!!!

.

.

تا اینجاش خوب بود نکته اخلاقی داشت

.

..

...

در ادامه طرف میخوابونه زیر گوش مجنون میگه دیوونه آخه تو سجده بودم پا گذاشتی رو سرم رد شدی

.

.

بازم نشد یه جمله بگم از توش یه نکته اخلاقی در آد