بیرون بودم تا رسیدم خونه، بابام سریع اومد بغلم کرد و گفت "ممنون که هستی"



از خود بیخود شدم تا اومدم بگم قربونت... که دیدم پلاستیک زباله رو داد ببرم سر کوچه :|