اتوبوسی آرام از سرازیری خیابان پایان می‌رفت و حیف نون به دنبال آن می‌دوید. یه نفر بهش گفت: فکر نمی‌کنم بتونی بهش برسی. حیف نون با نگرانی گفت: دعا کن برسم، چون من راننده آن اتوبوسم!