نخستین بار گفتش از کجایی
بگفت از دار ملک آشنایی
بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند
بگفت اندوه خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشی در ادب نیست
گفت به تو چه؟!
والا ولش میکرد تا صبح میخواست سوال بپرسه !
اعصاب نمیذارن که واسه آدم