شجاعت 10
پنج شنبه 17 بهمن 1392 1:11 PM
راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
آن شب زمستاني روستاي ما، «باباسلمان»، آن سالها مثل حالا نبود. الان وسيله زياد است و در مدت كمي، مي توان تا «عليشاه» رفت و بازگشت. ولي آن سالها- دوران كودكي و نوجواني ما- مثل حالا نبود. از صبح تا شب، فقط چند تا ماشين، مسافران را تا عليشاه عوض مي بردند و باز مي گرداندند و اگر از آنها جا مي مانديم، ديگر وسيله اي نبود، يا بايد مي مانديم يا حدود دوازده كيلومتر را پياده مي رفتيم. يادم مي آيد يك روز از ماشين جا مانديم. من و يدالله تصميم گرفتيم خودمان پياده راه بيفتيم. بعد ميانبر بزنيم و از رودخانه بگذريم تا زودتر برسيم. سرانجام راه افتاديم. زمستان بود و ما غافل از تاريكي زودرس و سرما، مقداري از راه را ميانبر زديم. پس از مدتي، برف باريد. سرما بيداد مي كرد. من دستهايم را كه از شدت سرما بي حس شده بود، به هم ماليدم و گفتم:«يدالله! من يخ كرده ام، چكار كنيم؟» يدالله با دلداري گفت:«شمس الله، مرد باش! ما مرد كوه و روستا هستيم!» حرف هاي او كمي به من قوت قلب داد؛ اما بالاخره، سرما آن قدر در بدنم اثر كرد كه به گريه افتادم. يدالله كمي تحت گريه و حالت من قرار گرفت؛ اما خيلي زود به خود آمد و دوباره شروع به دلداري كرد و قوت قلب دادن به من: «پسر شجاع باش! بايد نيرومند باشي، زودباش حركت كن برويم، الان شب مي شود…» به هر زحمتي كه بود، راه افتاديم. باد شديدي مي وزيد و سرماي رودخانه را همراه سوز برف، به سر و صورت ما مي كوبيد. ما همچنان راه مي رفتيم. ناگهان يدالله به من گفت: «نترسي ها! اما فكر مي كنم يك سگ ولگرد دارد دنبال ما مي آيد.»
اما من ترسيده بودم. يدالله گفت: «سعي كن يك چيزي پيدا كني تا از خودت دفاع كني.» ما در پي پيدا كردن سنگي، چوبي يا چيزي بوديم كه متوجه شديم سگ ها دو تا شده اند و همچنان دنبال ما مي آيند. با چشم دنبال وسيله اي بوديم كه درختي را ديديم. با يدالله بسرعت به طرف درخت دويديم و شروع كرديم به كندن شاخه هاي خشك درخت. پس از چند لحظه تلاش، هر دو نفري مان، دو تا چوبدستي از شاخه هاي درخت درست كرديم. سگ ها هم به ما نزديك شده بودند و حالت حمله گرفته بودند. من كه ترس و وحشت وجودم را فرا گرفته بود، رو به يدالله كردم و گفتم: «من مي ترسم!» گفت: «نترس، شجاع باش!» ناگهان سگ ها به ما حمله ور شدند. يدالله گاهي با چوب به سر سگ ها مي كوبيد و گاهي هم با عجله، سنگ هاي يخزده را از زمين برمي داشت و به طرف آنها پرت مي كرد. تا مدتي، همين طور با سنگ و چوب به آنها حمله مي كرديم و در همان حال مي دويديم. بالاخره عرقريزان و خسته، با سر و روي گلي و زخمي به پشت محله مان رسيديم و فريادكنان، ديگران را به كمك طلبيديم. آن روز، شجاعت و بي باكي يدالله، جان ما را نجات داد و من، يدالله را نه پسري كوچك كه مردي شجاع و نيرومند ديدم.»
(شمس الله چهار لنگ ، شهيد يد الله كلهر)