اي دوست دلت هميشه زندان من است

آتشكده عشق تو از آن من است

آن روز كه لحظه وداع من و توست

آن شوم ترين لحظه پايان من است

گفتی چو خورشید زنم سوی تو پر

چون ماه شبی میکنم از پنجره سر

اندوه که خورشید شدی تنگ غروب

افسوس که مهتاب شدی وقت سحر