تاب
سه شنبه 16 آذر 1389 12:27 PMاز این تاب خسته شده ام
که کسی برایم نمی خواند
خدا منو نندازی
بعد با هیجان
بالا ببردم
بیفتم
بیتا بترسد.
فرار نکرده
برگردد و خراش هایش را ببیند.
آنکه تابم می دهد حالا
نمی داند گاهی دلم
هری می ریزد
به کنج خانه پناه می برم
اینترنت، کتاب، تی وی
اما انگار
همه جا
همه چیز
تاب است
و هی
هری می ریزم.