نان را از من بگیر،اگر می خواهی،

هوا را از من بگیر،اما

خنده ات را نه.

...

عشق من، خنده ی تو

در تاریک ترین لحظه ها می شکفد

و اگر دیدی ، به ناگاه

خون من بر سنگفرش خیابان جاری است،

بخند، زیرا خنده ی تو

برای دستان من

شمشیری است آخته.

...

بخند برشب

برروز،برماه،

بخند بر پیچاپیچ ِ

خیابان های جزیره،بر این پسر بچه ی کمرو

که دوستت دارد،

اما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم،

آنگاه که پاهایم می روند و باز میگردند،

نان را ،هوا را،

روشنی را ، بهار را،

از من بگیر

اما خنده ات را هرگز

تا چشم از دنیا نبندم.