مصطفی که به دنیا اومد ، شبانه از بیمارستان اومدم خونه

دلم نیومد حالا که یه شب محمد ابراهیم اومده خونه ، بیمارستان بمونم

وارد خونه که شدم ، از اتاق اومد بیرون

اونقدر گریه کرده بود که توی چشماش خون افتاده بود

کنارم نشست و گفت: امشب خدا من رو شرمنده کرد

وقتی حج رفته بودم توی خونه ی خدا چند تا آرزو کردم

یکی توی کشوری که نفس امام نیست نباشم ، حتی برای یه لحظه

دوم تو رو از خدا خواستم و دو تا پسر ، برا همین هر دوبار می دونستم بچه مون پسره

سوم از خدا خواستم نه اسیر بشم ، نه جانباز

فقط وقتی از اولیای خدا شدم در جا شهید بشم...

 

                            خاطره ای از زندگی سردار شهید محمد ابراهیم همت

                             راوی : همسر شهید " خانم ژیلا بدیهیان "