دردهای ناگفته عباس بابایی

 پرسیدم: چه اتفاقی افتاده عباس؟ به کجا می‌روی؟ او که با دیدن من غافلگیر شده بود، اندکی ایستاد و گفت: پیرمرد را برای استحمام به گرمابه می‌برم. کسی را ندارد و مدتی است که به حمام نرفته...