هر روز با سنگ گنه به آرامی شروع به شکستن بالاهایم کردم و دوباره شد جمعه ؛دل هوای پرواز تا تو کرد  اما فقط بالهای شکسته را روی زمین کشیدم

همه کبوترانت  به سویت آمدند اما من رو به سوی تو نشستم و نگاه کردم آنها را و تفالی به حافظ زدم و این غزل آمد

 

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند    آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
 
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی         باشد که از خزانه غیبم دوا کنند