سياه روتر از آنم كه جرات كنم به سپيدارها نزديك شوم، بي مايه تر از آنم كه داراييم كفاف خريدن يك شاخه لبخند را براي لبانت بدهد.
دلم هر جايي تر از آن است كه بتواند شبي، ساعتي يا حتي به قدر چند جمله اي با تو خلوت كند. اما شكسته تر از آنم كه به انكسارم رحم نكني، و تكيده تر از آنم كه راضي بشوي استخوان هايم زير بار بي اعتنايي ات خرد شود، و دست خالي تر از آن كه دست رد به سينه ام  بزني!



چه آرزوهايي برايم در سر داشتي و به بارور شدنم چه اميدها كه نبسته بودي! چه خاطره هايي شيرين داشتم از هم صحبتي با تو و چه جام هايي از نور ناب نوشيده بودم از كلامت!

چرا عقب افتادم از قافله ات؟ چرا جا ماندم از كاروانت؟
چه شد كه تا به خود جنبيدم، وسط صحرا زمين گير خفت خود شدم و ديگر از تو حتي سوسويي هم پيدا نبود؟