پاسخ به:دلنوشته های محرم/ تاپیک با امتیاز ویژه
شنبه 18 آبان 1392 12:26 PM
حسین فریاد می زند: "*هل من ناصر ینصرنی*؟"
و من درحالی که نمازم قضا شده است می گویم:
لبیک یاحسین! لبیک ...
حسین نگاه می کند لبخندی می زند و به سمت دشمن تاخت می کند...
و من باز می گویم: لبیک یاحسین !
حسین شمشیر می خورد من سر پدرم داد می زنم و می گویم:
لبیک یا حسین !
حسین سنگ می خورد، من در مجلس غیبت می گویم:*لبیک یا حسین! لبیک*...
حسین از اسب به زمین می افتد عرش به لرزه در می آید و من در پس خنده های مستانه ام فریاد
میزنم: لبیک ...
حسین رمق ندارد باز فریاد میزند: *هل من ناصر ینصرنی*؟
من به دوستم دروغ میگویم و باز فریاد می زنم: لبیک ...
حسین سینه اش سنگین شده است، کسی روی سینه است، حسین به من نگاه می کند می گوید:
تنهایم یاریم کن ...
من گناه می کنم و باز فریاد می زنم: لبیک ...
خورشید غروب کرده است...
من لبخندی می زنم و می گویم:
اللهم عجل لولیک الفرج ...
حسین به مهدی نگاه می کند و می گوید:
"*مهدی من کسی را نداشتم که بگوید سرباز توئم من کسی نبود یاریم کند و ادعا کننده ای هم نبود تو از من مظلوم تری*..."
به چشمان مهدی خیره می شوم و می گویم:
"*دوستت دارم تنهایت نمی گذارم*..."
مهدی به محراب می رود و برای گناهان من طلب مغفرت می کند...
مهدی تنهاست...حسین تنهاست ...
صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین علیه السلام