خیلی وقت بود که دلم برای سینه زنی تنگ شده بود ، برای روز های استغفار ، برای تطهیر روح ، برای پیراهن مشکی ، برای لالایی خوندن ، برای علی اصغر، برای دخترکی سه ساله ، برای روضه قاسم و عون و جعفر ، برای مقتل خوانی روز عاشورا ، برای سینه زنی ، برای علی اکبر  ، برای  شیر مرد دریا نوردی که در آب شنا می کند ولی لب به آن نمی زند و برای سروری که به بالین همه می رود ولی بر بالینش کسی نمانده که بیاید ؛ تنگ شده بود .