همسر زيباروى و جوان شخصى درگذشت ، مادرزنش كه سالخورده اى فرتوت شده بود، به عنوان سهميه خود از مهريه دخترش ، در خانه آن شخص سكونت نمود، آن شخص از همسايگى با مادرزن فرتوتش ، بسيار در رنج و زحمت بود، و چاره اى جز اين نداشت كه دندان روى جگر بگذارد و تحمل كند، تا اينكه روزى گروهى از آشنايان به ديدار او آمدند، يكى از ديداركنندگان از او پرسيد: حالت در مورد جدايى همسر عزيزت ، چگونه است ؟!
او در پاسخ گفت : فراق زن آنقدر بر من سخت نيست كه ديدن مادرزن آنقدر سخت و رنج آور است .

گل به تاراج رفت و خار بماند

 

گنج برداشتند و مار بماند

 

ديده بر تارك سنان ديدن

 

خوشتر از روى دشمنان ديدن

 

واجب است از هزار دوست بريد

 

تا يكى دشمنت نبايد ديد