پاسخ به:حکایت های گلستان
سه شنبه 9 آذر 1389 4:52 AM
در يكى از سفرهاى مكه ، گروهى از جوانان باصفا و پاكدل ، همدم و همراه من بودند و زمزمه عارفانه مى نمودند و شعرى مناسب اهل تحقيق مى خواندند و با حضور قلبى خاص به عبادت مى پرداختند.
در مسير راه ، عابدى خشك دل با ما همراه شد. چنين حالتى عرفانى را نمى پسنديد و چون از سوز دل آن جوانان شوريده بى خبر بود، روش آنها را تخطئه مى نمود. به همين ترتيب حركت مى كرديم تا به منزلگاه منسوب به بنى هلال رسيديم . در آنجا كودكى سياه چهره از نسل عرب به پيش آمد و آنچنان آواز گيرا خوان كه كشش آواز او پرنده هوا را فرود آورد. شتر عابد به رقص در آمد، به طورى كه عابد را بر زمين افكند و ديوانه وار سر به بيابان نهاد.
به عابد گفتم : اى عابد پير! ديدى كه سروش دلنشين در حيوان اين گونه اثر كرد، ولى تو همچنان بى تفاوت هستى (و تحت تاثير سروشهاى معنوى قرار نمى گيرى و همچون پارسايان باصفا دل به خدا نمى دهى و عشق و صفا نمى يابى .)
|
دانى چه گفت مرا آن بلبل سحرى |
|
تو خرد چه آدمييى كز عشق بى خبرى |
|
اشترى به شعر عرب در حالتست و طرب |
|
گر ذوق نيست تو را كژ طبع جانورى |
|
به ذكرش هر چه بينى در خروش است |
|
دلى داند در اين معنى كه گوش است |
|
نه بلبل بر گلش تسبيح خوانى است |
|
كه هر خارى به تسبيحش زبانى است |