وارد سنگر این شهید شدم. مشغول خواندن قرآن و گریه بود. به محض اینکه متوجه حضور من شد، صورتش را برگرداند و
 
 
 
سریع اشک هایش را پاک کرد و وانمود کرد که چشم هایش درد می کند تا ریا نشود.
 
 
 
 داستان هایی از شهدا، ج4، ص33، شهید آقایی