سال شصت وسه،بعد ازعملیات خیبر،قراربود لشگر هفده علی بن ابی طالب(ع)  و لشگر بیست وپنج کربلا در منطقه عمومی سردشت عملیاتی داشته باشند. جلساتی تشکیل شد، هماهنگی های لازم به عمل آمد. اهداف این عملیات تصرف شهرماووت عراق و خارج کردن چند ارتفاع ازدست ضد انقلاب بود.

کارهای مقدماتی زیادی انجام گرفته بود، کارهای مهندسی، اقدامات شناسایی و....

شهید زین الدین برای شرکت در جلسه ای که در قرارگاه حمزه تشکیل می شد حرکت کرد به سمت ارومیه.ظاهراً جلسه ای بود که تصمیم نهایی؟ درآن گرفته می شد. در پایان جلسه قبل از آن که ایشان از ارومیه به طرف سردشت حرکت کند آقا مجید زین الدین هم که برای انجام کاری به قم رفته بود،رسید

این دو حرکت می کنندو ازبانه رد می شوند. می رسند به بیست کیلومتری سردشت،(تپه ساروین). محلی که نیروهای نظامی ما در آن جا پایگاه داشتند برای تأمین جاده. ضد انقلابیون گروه (خبات) درهمان نقطه کمین می کنند. ماشین شهید زین الدین که رسید، ابتدا یک آرپی جی به سویش شلیک می کنند، بهد ماشین را به رگبار می بندند.

با اصابت آرپی جی به ماشین،آقا مجید همان جا به شهادت می رسد. آقا مهدی هم که از ناحیه ران گلوله خورده بود ، از ماشین می زند بیرون و حدود بیست ، سی متری دور می شود که گلوله ای به سینه اش می نشیند و او هم به لقای الهی می پیوندد.

این جا قراینی وجود دارد که این دو برادر شهید از قبل می دانستند باهم به شهادت می رسند،یکی همین حرکت غیر عادی آقا مهدی و مصر بودنش به این که کسی با ما نیاید، حتی راننده اش که معمولاً در مسیرهای طولانی ایشان را همراه خود می برد و دیگر این که آقا مجید در همان فرصت اندک مأموریت به قم، هرچه عکس توی منزل خودشان و بستگانشان داشت،همه را بر می دارد و پاره می کند. وقتی سوال می کنند چرا این ها را پاره می کنی، می گوید:تا پس از شهادت ،عکسی از من نداشته باشید که بزرگ کنید. می خواهم گمنام بمانم!

                                                                                                                                                                                                              برگرفته از کتاب افلاکی خاکی