منطقه پر از عقرب بود . هر از چندی صدای ناله یکی از بچه ها بلند می شد . یک شب همه خوابیده بودیم . . با صدای ناله ی یکی از بچه ها از خواب پریدیم .

 

با خودمون گفتیم حتما طرف، حسابی ناکار شده . دنبال صدا را گرفتیم . مصطفی بیگی بود ، داشت نماز شب می خواند.

"بزم کهکشان"