داستانک
چهارشنبه 6 شهریور 1392 12:28 AMبسم الله الرحمن الرحیم
روزی پدری دست خود را روی شانه پسر خود گذاشت و گفت من قویترم یا تو؟ پسر گفت من.
پدرجا خورده و دوباره پرسید من قویترم یا تو؟ پسر گفت من.
پدر بغض کرد ودوباره پرسید من قویترم یا تو؟ پسر گفت من .
پدر ازجابلند شد چند قدم باناراحتی و اشک از پسرش دور شد و دوباره پرسید من قویترم یا تو؟ پسر گفت تو …
پدر گفت چون من ناراحت شدم گفتی من قویترم ؟
پسر گفت نه آن سه باری که گفتم من از تو قویترم چون دستت روی شانه ام بود پشتم به کوهی مثل تو گرم بود اما وقتی دستت را برداشتی دیدم بی تو چیزی نیستم . .
تشکرات از این پست
ravabet_rasekhoon
mina_k_h
mohsenchapi
alirezajahazi
AliFanoodi
samsam
ehsanmohebi77
salma57
moazzami
HOSNA1390
onehamed
mtd1995
a_sadri
meysam001
rezasad
NIMANASIRI
rasekhoonzm
rezajafarizadeh
alirezanabi2006
mshhms
mta_2hezaro7
hamedmoghaddam
emamzadesharif
arman0098
daneshpoor
rasekhoon_m