وقتی که مشق عشق تو بر دل نگاشتیم
دیگر از آستان تو سر برنداشتیم

آب فرات و خاک حرم شد به کاممان
اینگونه بذر عشق تو در سینه کاشتیم

در سایه سار پرچم بالای گنبدت
قامت کشیده و علمی بر فراشتیم

هر وقت حُرمتِ حرم افتاد در خطر
در دست خویش دشنه و سرنیزه داشتیم

جلادها به دور حرم پا نهاده و...
...ما هم به پای عشق تو گردن گذاشتیم

ما و بضاعت کم ما را ببخش که
جز شاهرگ برای تو چیزی نداشتیم

سجاد شاکری