باز دلم رفته کنج شش گوشه زانو بغل گرفته و روضه ی عطش را زار می زند ...

انگار همه روضه ی تو را می خوانند حسین ..

حوالی ظهر بود . می خواستم لب باز کنم و بگویم که چقدر تشنه ام ، آنقدر که زبان در کامم...اما به جای کلمات اشک بود که از گوشه ی چشمم سرازیر شد ...

کسی برایمان از سپید شدن ناگهانی موهایش گفت که چطور چند لحظه اضطراب برای همیشه رنگ سپید را مهمان گوشه ای از گیسوانش کرده ...

و آب که تند و زلال گوشه ای جاری بود و لبهای عطش ناکی که بوی خنکای آب تشنه ترش می کرد ...

واین روزه داری چقدر ما را به تو نزدیک کرده است ...

می بینی ؟!

انگار همه روضه ی تو را می خوانند حسین ...