داستانک





زندگی برایم تیره و تار شده بود !
حتی دیگر قادربه تشخیص افرادی که می شناختم نبودم .
درخت ها و گل ها هم دیگر به نظرم زیبانمی آمدند .
به هر جا نگاه می کردم همه چیز برایم نا مفهوم بود .
سرم مدامگیج میرفت و درد عجیبی در آن می پیچید.
تا اینکه پیش دکتر رفتم و عینکم را عوض کردم