رسول ضمیران

چندی است که بغضی به دلم سخت نشسته*
آن قاب که تصویر تو را داشت شکسته

هر چند تو رفتی دل من باز کماکان
زانو زده یک گوشه و آرام نشسته

ای کاش بیایی و کنارم بنشینی
امید حیاتم به قدم های تو بسته

چشمان تو صیاد، منم صیدِ پریشان
افتاده به دامت دل بیچاره و خسته

رفتم غزلی باز برایت بسرایم
اما چه کنم رشته ی افکار گسسته

پایان بده دیگر به زمستان سیاهم
با آمدنت می شود این عید، خجسته

 

آیات غمزه