خدايا با من حرف بزن
چهارشنبه 28 مرداد 1388 9:02 PMکودک نجوا کرد :خدايا با من حرف بزن .
مرغ دريايي آواز خواند کودک نشنيد.
سپس کودک فرياد زد : خدايا با من حرف بزن .
رعد در آسمان پيچيد اما کودک گوش نداد.
کودک نگاهي به اطرافش کرد و گفت :خدايا بگذار ببينمت .
ستاره اي درخشيد اما کودک توجه نکرد .
کودک فرياد زد :خدايا به من معجزه اي نشان بده .
ويک زندگي متولد شد اما کودک نفهميد .
کودک با نا اميدي گريست . خدايا با من در ارتباط باش . بگذار بدانم اينجايي .
بنابراين خدا پايين آمد و کودک را لمس کرد . ولي کودک پروانه را کنار زد و رفت .