آنقدر در ایستگاه انتظار کشیده بودیم که وقتی اتوبوس آمد چنان ذوقش را کردیم که گویی عزیز سفر کرده ، آمده ...
هم قطاری های من در ایستگاه در سبقت گرفتن از دیگری برای سوار شدن از هیچ کوششی دریغ نکرده و وقتی روی صندلی ها جلوس نمودند ، گویی دیگر راحت شدند .
من هم که همیشه از غافله جا می مانم در آخر این صف وارد اتوبوس شدم .
استثناً یک صندلی برای نشستن گیر آوردم !
کنار دست خانمی نشستم .
عصر بود و چه چیزی دلچسب تر از دیدن منظره ی بیرون و نسیم خنکی که در صورتت پهن می شد ...
خانم بغل دستی هم گویا حس و حال مرا داشت ؛ چرا که بر خلاف دیگران که در اتوبوس و تاکسی ، تازه بخیه ی درد دلشان باز می شود ، ساکت و آرام بود و لام تا کام حرف نمی زد .
مای دل به نشاط ، در آرامش خود که انگار سوار بر خر مراد از جاده های زندگی عبور می نمودیم ، غرق بودیم ... تا اینکه اتوبوس در یکی از ایستگاه ها نگه داشت و یک دفعه برق از کله ی من و خانم بغل دستی ، پرید !
خانم صندلی پشتی که می خواستند به بیرون نزول اجلال نمایند ، سر ما را با آرنجشان چنان نوازشی دادند که یکی از ایشان خوردیم و یکی هم از صندلی جلو !

من و خانم بغل دستی ، گیج و ویج از ضربه ی مغزی ، با تعجب به یکدیگر خیره شدیم .
من که گویی ضربه ام ، کاری تر بود ، بی اختیار زدم زیر خنده و خنده هم زد زیر خانم بغل دستی !
نمی توانستم خنده ام را کنترل کنم ، به این فکر می کردم که چرا ملت اینقدر در سوار و پیاده شدن از اتوبوس ، عجله دارند ؟!
و این مسئولیت خطیر را با سرعت گندم برشته ، به نحو احسن انجام می دهند !
ولی خانم بغل دستی که انگار بدجور کیفش ناکوک شده بود ، طاقت نیاورد و غرغر کنان با چشمان شهلایش یک نگاه تند و تیز به خانم انداخت .
من همچنان به این رویداد فرخنده می خندیدم و خانم بغل دستی هم ، همچنان اشاراتی مفصل به فرهنگ نداشته ی مردم می نمودند ...که ناگهان دیدن صحنه ای در آن سوی شیشه ، هم خنده ی مرا خشکاند ، هم مهر سکوت بر لبان خانم بغل دستی زد !

آن خانم عصای سفیدش را از کیفش بیرون کشید و به مسیرش ادامه داد ...
 
 
داستانک