پرده خوانی
سه شنبه 3 اردیبهشت 1392 10:17 PMچندیست هی پهلوی مادر درد می گیرد
هر شب کسی اینجا تو را سردرد می گیرد
وقتی نباشی قلب مادر می زند اما
گاهی سکوت این کبوتر درد می گیرد
در قاب عکس کهنه ی مصلوبِ بر دیوار
حتی مسیح شام آخر درد می گیرد
از زیر قرآن می روی تا هر چه ناپیدا
یک زن میان ناله در درد می گیرد
از حزن آوازی شبیه شیون خورشید
تا هفت کوچه آن طرف تر درد می گیرد
نـقـال قصه، پرده خوانی می کند در من
در چشم من صحرای محشر درد می گیرد
لب تشنه بر می خیزم از مشکی که افتاده ست
پشت من از داغ برادر درد می گیرد
قنداقه ی خورشید بر سر نیزه می رقصد
آن سو زمین از داغ اکبر درد می گیرد
تو بر زمین می افتی از حجم منورها
میدان مین از سمت معبر درد می گیرد
هی آیه آیه آیه من مسلم بگوشم... ها؟
گفتی زمین چی؟... بال تندر درد می گیرد؟
یک خیمه آن سو آتشی افتاده در جانم
یک ترکش این سو کتف سنگر درد می گیرد
در پرده ی آخر خدا لب تشنه می ماند
انبان بی خرمای حیدر درد می گیرد
شام غریبان را اسیری می روم با ماه
شب ناله ی خلخال خواهر درد می گیرد
***
بعد از تو بوی آش نذری می دهد کوچه
اما من از یک درد دیگر درد می گیرد
یک سر همه سروند و یک سر تیغ، حتی سنگ
از این جدال نا برابر درد می گیرد
تا حرمت سجاده ای بر خاک می افتد
گلدسته و محراب و منبر درد می گیرد
من درد دارم درد می دانی برادر؟ درد!
شعر من از داغ تو یکسر درد می گیرد
در برگ برگ زرد تقویم زمین هر سال
یکشنبه بیست و رنج آذر درد می گیرد
تو بر زمین می افتی از حجم منورها
میدان مین از سمت معبر درد می گیرد
یک انفجار از من پر پروانه می ریزد
یک ناگهان پهلوی مادر درد می گیرد
سارا شعر- محمد حسین بهرامیان