و لا الضالين
شنبه 29 آبان 1389 2:07 AMابتدا از اهواز به سمت پادگان حميديه رفتيم و بعد از آنجا راهي كرخه نور شديم و سه شب آنجا مانديم. بعد از مدتي در جفير (خط مقدّم) در خدمت برادران عزيز به عنوان يك نيروي رزمي كه لباس بسيجي به تن داشت، بوديم. البته گاهي عمّامه به سر ميگذاشتيم و گاهي هم خير. روز جمعه 24 /2 /61 بود كه در همان خط مقدّم دعاي ندبه را بر پا كرديم. بسيار حال و هواي خوبي برقرار شده بود ولي عدّه زيادي از برادران عزيز فرمانده اعتراض داشتند.
حدود ساعت دو بعد از ظهر بود كه تيراندازي به صورت پراكنده شروع شد. ساعت حدود چهار يا پنج بود كه در محاصره شديدي قرار گرفتيم. عدهاي از نيروها عقبنشيني كردند و جمعي ديگر شهيد شدند و فقط چند نفر نجات پيدا كرديم. من و يك روحاني ديگر به نام سيداحمد رسولي و برادر ديگري كه مجروح شده بود، چالهاي پيدا كرديم و داخل آن رفتيم، بعد مقداري خاك روي خودمان ريختيم كه البته همه بدنمان را نپوشانده بود ولي روي هم رفته جاي خوبي بود. اتفاقاً در نزديكي ما برادر ديگري هم به نام ناصر ايستاده بود.
عراقيها وقتي او را ديدند و براي دستگيريش آمدند، ناصر به ما نگاه كرد و همين نگاه كردن او باعث شد كه عراقيها متوجه ما بشوند و به اين ترتيب چهار پنج نفر از آنها آمدند و ما را دستگير كردند. موقعي كه دستگير شدم تنها يك زيرپوش و يك شلوار بسيجي به تن و يك جفت كتاني به پا داشتم و سي چهل تومان پول هم در جيبم بود و به جز اينها اسلحه و ساير وسايل را زير خاك پنهان كرده بوديم.
عراقيها دستهايم را بستند و در حالي كه با آن وضعيت هيچ شباهتي به يك روحاني نداشتم من و بقيه را به اسارت بردند تا اينكه حدود يك ماه بعد از اسارت، سرهنگ محمودي خبيث كه با تمام لهجههاي ايراني آشنايي كامل داشت، از قضيه سردرآورد. روزي بعد از اينكه نماز جماعت به امامت من تمام شد، مرا خواست و گفت وسايلت را جمع كن و بيا دم در. وقتي آمدم، چند سؤال كرد. ابتدا پرسيد اهل كجايي؟ و بالاخره فهميد مازندراني هستم. بعد از آن گفت: چند سال نجف بودي؟ در جواب گفتم: نجف نبودم. گفت: اما اين ولاالضاليني كه من از تو شنيدم به من ميگويد چهارده سال در نجف بودهاي. به هر حال، او متوجه شد و از استان الانبار به موصل 1، 2 و 3 تبعيد شدم و بعد هم به بغداد كشانده شدم.